رها

«به چیزی جز انسانِ به ذلت‌افتاده نمی‌اندیشم»

داستایوفسکی

یکه و تنها افتاده بودم در یک گوشهء دنیا. آدمی‌زاد است دیگر، یکه و تنها که افتاده باشد، در کجا افتادگی‌اش فرق چندانی نمی‌کند. در نافِ تایمزاسکوور یا در کنجِ جزیرهء «تریستان دا کونا» هر دو یکی است. آدمی‌زاد است دیگر، تک و تنها هم که افتاده باشد مانند دیگرْ مردمانِ دیگرْ نقاطِ جهان عاشق هم می‌شود. و اگر نگویم همه که بیشترِ خوشبختی و بدبختی‌های آدمی هم از همین عاشق شدن است. بویژه در آن روز و روزگار و در آن گوشه‌ای از دنیا که من افتاده بودم. در نوشکفتگیِ جوانی یعنی در پانزده سالگی عاشق شدم. آخر مگر می‌شود عاشق نشد. یعنی اگر در همین سن و سال و یا کمتر از آن هتا، دختر یا پسری عاشق نشده باشد باید نه تنها به سالم بودن بلکه به آدم بودنش هم شک کرد. و چه لطفی دارد عاشقی در چنین سن و سالی! اصلن آدم اگر بخواهد بیشترین حال هر چیزی را ببرد باید در زمان مناسب به آن دسترسی داشته باشد. از همهء چیزهای دیگر هم که بگذریم همهء عشقِ عاشقی در همین سن و سال میان دوازده سیزده تا بیست بیست‌پنج سالگی است. بگذریم در آن روز و روزگار و در آن گوشه‌ای از دنیا که من افتاده بودم «عاشق شدن یک دختر» یعنی همان چیزی که خیلی‌ها نه تنها درکش نمی‌کردند که آن را گناهی بزرگ و نابخشودنی می‌دانستند. همان چیزی که به سبب آن دخترانِ امروزی هم به روسپی‌ بودن متهم می‌شوند. همان چیزی که لکهء ننگ است و جز به خونِ دختر نمی‌توانش شست. اما چه حالی دارد در آن حال و هوا زیستن {منظورم حال و هوای عاشقی است}. دلِ دخترِ عاشق چونان قلبِ گنجشکی که در شبی سرد و بارانی از لانه به در افتاده باشد درون سینه‌ء کوچک و عاشقش بال‌بال می‌زند. دخترِ عاشق می‌ترسد اما ترسی دل‌پسند و نازنین. همهء دنیای دخترِ عاشق همان احساسِ علاقه و دل‌بستگی به معشوق است که رهایش نمی‌کند. دختر عاشق خود را با یک حلقهء طلایی بسته به زنجیری می‌بیند که رهایی از آن به همهء عمر هم میسر نمی‌شود. شب و روزش و چه می‌گویم دم به دمِ زندگیِ دخترِ عاشق با رویا می‌گذرد. رویا، رویا و رویا.

البته این نخستین باری نبود که عاشق می‌شدم. راستش را بخواهید آدمی‌زاد است دیگر، نخستین بار در پنج سالگی عاشق شده بودم. همان وقتی که در کوچهء پشت خانه‌مان با بچه‌های هم سن و سال خودم خاله‌بازی می‌کردیم. همان روزها بود که عاشقِ پسرِ همسایه‌مان شدم. هتا از شما چه پنهان به همدیگر قول ازدواج هم داده بودیم. تازه این که چیزی نیست به هم قول داده بودیم که نه او، من و بچه‌ها را کتک بزند و نه من، از او و خانه‌مان قهر کنم و به خانه پدرم بروم. و خیلی قول‌های دیگر. ولی آدمی‌زاد است دیگر، همان روزی که با آب و خاکْ گِل درست ‌کرده و با سنگ‌ریزه‌هایی که به هزار بدبختی جمع کرده بودیم خانه‌مان را ساختیم، زد خانهء نوسازمان را خراب کرد. بعد هم رفت گوشهء دیوار ایستاد و شروع کرد به گریه کردن. گفت باید از هم جدا بشویم. آخر باید برای کار تازه‌یافتهء پدرش به شهر می‌رفتند. خیلی دلم گرفت. ولی راستش را می‌گویم، گریه نکردم. به جای گریه او را هم دلداری دادم که «بیا با در هم کردن کوچک‌ترین انگشت‌مان به همدیگر قول بدهیم که وقتی بزرگ شدیم از شهر برگردی و با هم ازدواج ‌کنیم». ولی آدمی‌زاد است دیگر، قول و قرارهایش را هم فراموش می‌کند. یا امکانات اجازه نمی‌دهند که به همهء قو‌ل و قرارهایش عمل کند. اما علاوه بر فراموش‌کاری و امکانات، آدمی‌زاد است دیگر ممکن است دوباره عاشق شود. برای او چه اتفاقی افتاد نمی‌دانم ولی من دوباره عاشق شدم. کلاس دوم بودم. دِه ما فقط یک مدرسه و یک کلاس دوم داشت. آنجا هم عاشق یکی از همکلاسی‌هایم شدم. عشق پر سوز و گدازی بود. اوایل یواشکی به هم نگاه می‌کردیم. کم کم به دنبال بهانه‌ای بودیم تا با یکدیگر هم‌سخن شویم. بهانه‌های ساده مانند قرض گرفتنِ مداد یا مدادپاک‌کنی که لازمه‌اش هم‌سخن شدن بود و لذتش در به دست گرفتن چیزی که معشوق به دست گرفته بود یا قرار بود به دست بگیرد. اما من مدیون جدول ضربِ کلاس سوم بودم که کارمان را آسان کرد. راست می‌گویم اگر یک چیز را خوب از مدرسه یاد گرفته و در آن مهارتی داشته باشم همین جدول ضرب است. ماجرای دومین عشقم سه سال به درازا کشید. راستی یک شب هم که به همراه پدرش به خانه‌مان آمده بود به بهانه‌ای از اتاق بیرون آمد و پشت در اتاق مرا از گونه‌ام بوسید. هم خیلی ترسیده بودم و هم خیلی کیف کردم. آن شب تا صبح دستم روی گونه‌ام بود. می‌ترسیدم بوسه‌اش بپرد. باور کنید یا نه تا دو سه هفته جای بوسه‌اش روی گونه‌ام داغ بود. تا مدت‌ها بعد هم هروقت یادم می‌آمد بی‌اختیار دستم را روی گونه‌ام می‌گذاشتم. ولی کم کم دیگر آن داغی را حس نمی کردم و این خیلی افسرده‌ام می‌کرد. کلاس چهارم برادرم که همان مدرسه و دو کلاس از من بالاتر بود به ماجرا پی برد. نه اینکه بفهمد عاشق شده‌ام. او هم مانند بسیاری از پسران و مردان آن روز و روزگار آنقدر عقل و قلبِ بزرگی نداشت که به عشق و عاشقی یک دختر قد بدهد. یک روز کنار آبخوری مدرسه ما را با هم دید. به پدرم گفت «این با پسرها حرف می‌زند .می‌ترسم ناموسم را لکه‌دار کند و آبرویم را ببرد». پدر هم برای اینکه ناموس پسرش لکه‌دار نشود قدغن کرد که دیگر هرگز به تنهایی پایم را از خانه بیرون نگذارم. کتک مفصلی هم به من زد به گونه‌ای که تا یک هفته از درد نمی‌توانستم تکان بخورم. لکهء کبودی‌های بدنم هم تا یکی دو ماه باقی بودند و لکه‌دار شدن ناموس برادرم را یادآوری می‌کردند. و دستِ آخر هم پس از یک سال زندانی بودن در خانه یعنی در سن یازده سالگی «برای جلوگری از به باد رفتن ناموس پسرش به دست این دخترهء فلان فلان شده» مرا به یکی از دوستانِ خود که شش ماه پیش زنش مرده بود شوهر داد. هرچه پیش مادرم گریه و زاری کردم که شوهر نمی‌خواهم بازو و پهلویم را با ویشگون سیاه می‌کرد که «ورپریده اگه سدات در بیاد پدرت سرت رو گوش‌تا‌گوش می‌بُره». از آن روز دیگر خفه‌خون گرفتم ولی هر شب خوابِ سرِ گوش‌تاگوش بریده می‌دیدم. تا یک روز عروسک پارچه‌ای را که تازه درست کرده بودم از دستم گرفتند. نشاندندم سر سفرهء عقد. دست بچه‌گانه‌ء کوچکم را گذاشتند در دستتان پیر و زمخت مردی به سن و سال پدرم. 

ظاهرا در اثر آن کتک خوردنِ تا مرز مرگْ مُخم تکانی خورده بود و گاهی می‌توانستم اندکی فکر کرده مسائلی را که می‌شنیدم دو دو تا چهار تا بکنم. و به همین دلیل زمانی که در خانه زندانی بودم و پدرم نقشهء شوهر دادنم را می‌کشید خیلی چیزها فهمیدم که علاوه بر مخم که پیشتر تکان خورده بود چشم و گوشم را نیز حسابی باز کرد. یکی اینکه همهء زن‌ها و دخترها ناموس مردان خانواده هستند. و این ناموسِ مردانْ بودن ربطی به سن و سال هم ندارد. مثلا یک پسر چهارده پانزده ساله‌ خواهر سی و یکی دو ساله و هتا مادرش را هم «ناموسِ» خودش می‌داند. ناموس‌دارها یعنی نرینه‌ها می‌توانند به ناموس‌شان امر و نهی کنند و ناموس هم باید از آنها فرمانبرداری کند. همچنین یک روز بر حسب اتفاق فهمیدم که ناموس‌دارها ناموس‌شان را خیلی هم عزیز می‌دارند. یکی از دوستان پدرم آمده بود موتورش را برای بردن ناموسش به دکتری که در دهِ کناری بود قرض بگیرد. پدرم از او خواست خیلی مواظب باشد که موتور آسیبی نبیند، چراکه «این موتور مثل ناموس برام عزیزه». با شنیدن این گفتگوی پدرم با دوستش به صرافت افتادم چگونه ممکن است آدم عزیزش را تا مرز مردن کتک بزند و هتا بکُشد. چگونه است که لکه‌دار شدن ناموس تنها با خون پاک می‌شود. آنهم با خون ناموس. یعنی خونِ همان کسی که برای ناموس‌دارها‌ بسیار عزیز است! در دهِ ما مردها ناموس‌شان را اگر خیلی لکه‌دار می‌شد به طریقی می‌کشتند. و معمولا هم قضیه را با دلیلی مانند افتادن در چاهِ آب، افتادن از بلندی، خوردن به شاخِ گاو یا برخوردِ پرهء چرخ‌چاه به سر و پیش‌آمدهایی از این دست رفع و رجوع می‌کردند. البته گاهی که داستان بیخ پیدا می‌کرد و گیر می‌افتادند هم موضوعِ چندان نگران‌کننده‌ای پیش نمی‌آمد. معمولا در همان مراحلِ اولیه و به کمکِ ماموران پرونده‌سازی‌های لازم انجام و داستان سر و سامان می‌گرفت و فیصله می‌یافت. یا اگر به روشنی موضوع قتل و داستان‌هایی از این قبیل پیش می‌آمد و دم خروس خیلی پیدا می‌شد، طرف را به عنوان صاحبِ دم و دفاع از ناموس شش ماهی به زندان می‌انداختند. بعد هم با گردن برافراشته و قهرمانِ ناموسْ پاک‌کنی با سلام و صلوات آزاد و داستان به خوبی و خوشی پایان می‌یافت و می‌رفت پیِ کارش. مردم هم چون «آنقدر داشتند غم توشه که عاشقی‌شان فراموشه» یا از بیخ و بن به این چیزها فکر نمی‌کردند یا اگر هم گاهی فکر می‌کردند خب آدمی‌زاد است دیگر، خیلی زود فراموش می‌کردند. البته اینکه باناموس‌های قاتل با وجدان‌شان {اگر اصلن داشند} چه می‌کردند و شب‌ها خوابِ آدم‌کشتن می‌دیدند یا نه را من نمی‌دانم.

به هر حال اینچنین بود که از واژهء «ناموس» و آدم‌های باناموس بیزار شدم و به دو نتیجه رسیدم. یکی این که ناموس هم مانند عرش الهی چیزِ بسیار بی‌بنیاد و سست‌پایه‌ای است. یعنی همانگونه که عرش الهی با بیرون بودن یک تار موی زن می‌لرزد. ناموس هم هتا با هم‌‌سخن شدنِ زن با فرد بیگانه (نامحرم) لکه‌دار شده و فرد باناموس به همین سادگی بی‌ناموس می‌شود. و دوم اینکه نمی‌خواهم ناموس کسی باشم. 

شش سال در خانهء آن پیرمردِ بدعنقِ بداخلاقِ بددهنِ کتک‌زنْ زندگی که نه بلکه مردگی کردم و سه بچه به دنیا آوردم. دو پسر و سال آخر هم یک دختر. دیگر داشتم به آن مرگ تدریجی با این آرزو عادت می‌کردم که یا با مرگ این لندهور نتراشیده نخراشیده یا با مرگ خودم از این رنجِ دم به دم یکباره آسوده شوم. گاهی به خودم می‌گفتم «احمق! هم مرگ خودت و هم مرگ این لندهور در دستان تو است. منتظر چه هستی؟ کاری را که خدا یا نمی‌تواند و یا نمی‌خواهد بکند خودت بکن. شاید خدایی نیست. شاید اگر هم بوده عمرش به سر رسیده و مرده باشد. شاید اگر هم زنده است یا تو را نمی‌بیند یا برایش اهمیتی ندارد چه به روز و روزگار تو می‌آید. خودت بر جای خدا بنشین و کار را با مرگ خودت یا او یک‌سره کن». اما نه. نمی‌توانستم. نه جسارت کشتن او را داشتم و نه خودم را شایسته مردن می‌دانستم. آخر چرا «من» باید بمیرم. چرا باید دستم را به خون آدم دیگری هرچند ستمگر بیالایم.

پس از تولد دومین پسرم بود که از شما چه پنهان، آدمی‌زاد است دیگر و بارها ممکن است عاشق بشود، دوباره اما این بار «خواستم» که عاشق بشوم. هفته‌ای یکی دو بار اجازه داشتم که برای خرید خوار و بار به بازار بروم. خانه‌مان راه درازی تا بازار نداشت. بچه را می‌زدم زیر بغلم و خیرِ سرم مثلا می‌رفتم خرید. تره‌بار (سیب‌زمینی، پیاز و سبزی‌جات) می‌خریدم و نخود لوبیا و گاهی هم گوشت و برنج. پسرِ بقالِ محله‌مان با اینکه از شوهردار بودنم باخبر بود ولی جور خاصی به من نگاه می‌کرد. هفده هجده ساله بود. مگر یک دختر پانزده ساله‌ که به هر حال آدمی‌زاد است دیگر، گیریم که دو فرزند هم داشته باشد ولی مهم‌تر از آن نه می‌خواهد ناموس کسی باشد و نه می‌خواهد سر به تن هیچ آدم باناموسی بماند چقدر می‌تواند، نه چقدر «می‌خواهد» در برابر نگاه‌های خاص یک پسر هفده هجده ساله تاب بیاورد. آن هم آدمی‌زادی در شرایط آن روز و روزگار من. پانزده ساله بودم اما با آنهمه رنج و مکافاتی که کشیده بودم و می‌کشیدم و با شوهر و دو بچه‌ای که آویزان گردنم کرده بودند گویی سی چهل سال زندگی کرده‌ام. بر پایهء آن تجارب و با این عشق می‌خواستم برای یک بار هم که شده ناموس تمام نرینه‌هایی که خودشان را مالک من می‌داستند بر باد دهم. در آن روز و زورگاری که من بودم این تنها انتقامی بود که می‌توانستم بی هیچ احساس پشیمانی از همه‌شان بگیرم. با خود می‌گفتم «این کارْ درستْ مانند این است که چاقو به دست گرفته در روز روشن و با فریاد خشمی از درونی‌ترین ژرفای وجودم آن‌ها را بکشم، همه را با هم». و این برایم بسیار لذت‌بخش بود. راستش را بگویم از آن پیرِ زمختِ لندهورِ زبان‌نفهم بیزار بودم. از پدر و برادرهایم بیزار بودم. می‌خواستم سر به تن‌های لش‌ و لندهورِ هيچ كدام‌شان نماند. آخر چرا باید پدر و برادرهایی را که حاضرند به خاطر حرف زدن با «نامحرم» تا مرز مردن کتکم بزنند و هتا اگر دست‌شان برسد بکشندم را دوست داشته باشم. پدر و برادرم هستند که باشند. آخر پدر و برادرهای احمق را می‌خواستم چه کنم. راستش را بخواهید هتا از مادرم هم دلِ چندان خوشی نداشتم. او را هم شریک حماقت‌های نرینه‌های خانواده‌ام می‌دانستم. البته خیلی به این موضوع که از مادرم هم باید بیزار باشم یا نه فکر کرده بودم. آخر سر به این نتیجه رسیدم که همینکه دلِ خوشی از مادرم نداشته باشم برایش کافی است. چراکه او را هم یکی از لشکرِ بزرگ «ضعیفه‌های ستم‌دیده‌»ای می‌دانستم که نه هیچ آشنایی به حقوق زنانگی خود دارند و نه اصلن می‌خواهند که داشته باشند. 

نگاه‌ها و لبخندهای یواشکی شروع شدند. پسر بقال گاهی به بهانه اینکه دستی به سر و گوش پسرم بکشد به ما نزدیک می‌شد. عشقولانه‌بازی‌مان تا مدت‌ها در همین حد و اندازه مانده بود و من نفرینش می‌کردم که عجب آدم بی‌عرضه و ترسویی است. اما دیری نپایید که او هم کم کم دل و جراتی پیدا کرد و گاهی که دور و برمان حسابی خلوت بود دستی به سر و گوش هر دومان و تمام تن من را به آتش می‌کشید. خوشبختانه آن لندهور گور به گور شده هم بجز آن اوایل بیش از هر دو سه ماه یک بار کاری به من نداشت و اخیرن هم پنج شش ماه بود که به کلی از بوی گندِ دهان و بوی عرقِ تنِ صاحب‌مرده‌‌اش آسوده شده بودم. راستش نمی‌دانم سرش جای دیگری گرم بود یا نه. ولی هر مرض و غرضی داشت نتیجه‌اش رهایی من بود. و این همان چیزی بود که در آرزویش بودم. رفته رفته زمانِ تنهایی‌ پسرِ بقال را دانسته بودم و فقط همان وقت‌ها برای خرید می‌رفتم. یعنی زمانی که پدرش برای نماز به مسجد و از آنجا برای نهار به خانه می‌رفت و این رسم روزانهء همهء نرینه‌های سن و سال‌‌دارِ دهِ کوچکِ ما بود. اما پسر بقال خنگ بود و هتا در آن ساعات خلوت روز هم عقلش به جایی قد نمی‌داد و من در آتش اشتیاق تنانگی می‌سوختم. یک روز نزدیکی‌های ظهر برای خرید به بقالی رفتم. خوشبختانه کسی در بقالی نبود. در را پشت سرم بستم. درست در همان لحظه‌ای که صدای الله‌اکبر الله‌اکبرِ موذنِ مسجد بلند شد با هدف اینکه فاعلِ فعالی باشم و انتقام همهء مفعولانِ منفعلِ تاریخ را بگیرم با یک حرکت تند و تیز یقهء پیراهنش را به چنگ گرفته و به اتاقک انباریِ پشت مغازه کشاندمش. از آغوش گرم و آتشین وَ از میان بازوان داغ و کینه‌جویم که بیرونش کردم احساسی شگفت‌انگیز داشتم. احساس سرخوشی و لذت. احساس آزادی و مالکیت. مالکیتِ تن و بدن خودم. راست می‌گویم و از تو ای خوانندهء گرامی درخواست می‌کنم، در این اندیشه مباش که دارم داستانی می‌نویسم که به ناچار باید کمی هم پیچ و تابش داده برای خواننده جذابش کنم. نه. به راستی تنها احساسی که در آن روز و روزهای پس از آن همهء مغز و قلبم را به شور و شادی می‌کشاند همین احساس سرخوشی و سرورِ به دست آوردن آزادی و مالکیت بر تن و بدن خودم بود. احساس سرخوشی و سرور از کاری که نه تنها آن را«گناه» و نادرست نمی‌دانستم بلکه بر این باور بودم که کاری «ثواب» و درست را با تصمیم قبلی و بر پایهء میل و اردهء خودم انجام داده‌ام. و هنوز هم پس از سی سال نمی‌دانم که چرا فروغ گفته بود «گنه کردم گناهی پر ز لذت». اما من با آنکه کم سن و سال بودم و با آنکه در یک گوشهء پرت و دور افتاده از این دنیای پر ستم زندگی می‌کردم اما برای یک دم هم نه تنها احساس «گناه» نکردم چراکه از مدت‌ها پیش خود را از بند واژه‌های چندشی مانند «گناه و ثواب»، «باناموس و بی‌ناموس»، «محرم و نامحرم» و همچنین «بکن نکن»‌های بی‌مورد رهانیده و آزاد کرده بودم. هتا احساس شادی و سرورِ سه‌گانه‌ای داشتم. شادی و سرور از تجربه‌ای که کرده بودم. شادی و سرور از شکستِن آن تابو و طلسمی که هزار سال بر گردن من و هم‌جنسانم انداخته بودند. و شادی و سرورِ به کارگرفتِن خواست و ارادهء خودم. خود را در قامت «آتنا»یی می‌دیدم که نه تنها به نیروی توانِ بدنی که با نیروی خردمندی و فرزانگی می‌توانم هر مشکلی را از پیش پا برداشته کوه را نیز جابجا کنم.

برای بار سوم باردار شده بودم و تردیدی نداشتم که آن لندهور باید دستکم برای مدتی و شاید هم تا آخر عمر، که تنها به تصمیم و ارادهء من بسته بود مخارجِ زندگیِ فرزندِ پسرِ بقالِ ده را نیز به عهده بگیرد. البته پسر بقال را نیز از داشتن چنین فرزندی بی‌خبر نگه داشته بودم. نُه ماه پس از آن روز سومین فرزندم، دختری را به دنیا آوردم که برخلاف خواست همه «رها» نامیدمش. می‌خواستم با هر بار نامیدنش «شکستِن طلسم» را به یاد بیاورم. تنها شانزده سال با «رها» فاصله داشتم و بر آن بودم که فاصله‌ام با رهایی را هرچند کوتا‌ه‌تر کنم. به پسر بقال هم که هر از گاهی می‌دیدمش اجازه هیچ دست‌درازی به بدن نازنینی را که حالا دیگر از آنِ من بود و هر وقت و هر گونه که اراده می‌کردم آن را به کار می‌گرفتم نمی‌دادم. اختیار همه چیز را به دست گرفته بودم. هتا اراده و خواست او هم می‌بایست در خدمت خواست و ارادهء من باشد. ولی راستش را بگویم گاهی خودم را سرزنش می‌کردم «سنگ‌‌دل شده‌ای و بر آنی که از همه انتقام بگیری». به تندی خودم را تشر می‌زدم «من تنها ارادهء خودم را به کار می‌گیرم. این بازی‌ای نیست که من شروع کرده باشم. هزار سال است که نرینه‌ها مالکِ نه تنها تن که مالک فکر و جانِ من بوده‌اند. هزار سال است که از من بهره کشیده‌اند. هزار سال است که آنها فرمان داده و من فرمان برده‌ام. هتا در بستر لذت‌جویی‌شان مورد بهره‌کشی قرارم داده‌اند. تنها چیزی که من می‌خواهم این است که اراده و خواست خودم را به کار گیرم. می‌خواهم زندگی کنم. این حق من است که از زندگی و همهء مواهبش سهمی داشته و از این سهم لذت ببرم. این حق من است که بر پایهء انتخاب، اراده و خواست خود زندگی‌ام را اداره کنم.» خودم را در مقام مدعی‌العمومی می‌دیدم که تنها وظیفه‌اش تنظیم دادخواست محکم و محکمه‌پسندی است بر علیه متهم. متهمی که هیچ چاره‌ای ندارد جز پذیرش اتهام و محکومیت. 

پسر بقال در آرزوی تنانگی می‌سوخت و من که دیگر به این سادگی ها راضی نمی‌شدم گفتم «باید با من ازدواج کنی». « اگر طلاق بگیری من که آرزویی جز این ندارم». «دیوانه شده‌ای! مگه می‌شه، من رو می‌کشن. مگر داستان چادر سفید و کفن سفید را نمی‌دانی!». «پس چاره چیست؟» من که خود را برای چنین گفتگویی آماده کرده بودم بی درنگ گفتم «تنها راه چاره این است که فرار کنیم». چنان ترسید که گویی فرشتهء مرگ را به خواب دیده است. سه چهار ماه گذشت تا روزی با نقشه فرار در فکرش گفت «همه‌چیز آماده است ولی بچه‌هات رو نمی‌تونی بیاری، خیلی دست و پا گیرن». از مدت‌ها پیش هتا پیشتر از آنکه موضوع را با او در میان بگذارم فکر همه چیز را کرده و تصمیم خودم را گرفته بودم گفتم «فقط «رها» رو بر می‌دارم. بدون او نمی‌تونم». می‌خواستم نه تنها خودم که دخترم و همه نوادگانم را از شرِ نکبت «ناموس» برهانم. ننگ و نکبت و ادبار این ستم هزار ساله دمی آسوده‌ام نمی‌گذاشت. نه توانی به تغییرِ دیگران و نه رسالتی برای دیگرگون کردنِ اندیشه و رفتار دیگران داشتم. نه دیگران تغییرکردنی بودند و نه من خود را «منجی عالم بشریت» می‌دانستم. نه ماندن در منجلاب دروغ و فریب دیگران و نه بی‌ارادگی و فرمان‌برداری خودم را تاب می‌آوردم. آخر چگونه می‌توانستم ناموس‌پرستانی را ببینم که «چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند» از پدر و برادرهایم و از آن لندهور و از همهء نرینه‌های دیگری که می‌شناختم چیزهایی دیده و بیشتر شنیده بودم که پس از گذشت سی سال هنوز هم کابوس شبانهء من‌اند و از به روی کاغذ آوردن‌شان نه اینکه شرم داشته باشم اما شایسته‌تر می‌دانم که قلم را آلودهء چنان ناپاکی‌ها و پلشتی‌ها نکنم.

زمینِ داغ از آفتابِ تند و تیزِ تابستان پایم را می‌سوزاند. باد تندی که گاه به گاه می‌وزید، خاک و شن را در هوا می‌پراکند و مانند باریک‌ترین سوزن خیاطی به صورتم فرو می‌رفت. «رها» را پیچیده در چادری کلفت به سینه چسپبانده با چارقد نکبتی که موهایم را پوشانده بود و به زودی به زباله‌دان تاریخ می‌افکندمش سر و گردنش را پوشانده بودم تا هم از آفتاب سوزان و خاک و شن در امان باشد و هم از شدت گرمای مستقیم آفتاب هلاک نشود. تنها چیزی که به همراه داشتم بجز قمقمهء آبی که از خانهء آن لندهور برداشته بودم و گاه‌به‌گاه قطره‌ای از آبِ داغِ آن را به دهانِ همچون چوبِ خشکِ «رها» می‌چکاندم، مقداری به گمان خودم لازمْ از پول آن لندهور بود که آن را در مجاورت خصوصی‌ترین اعضای بدنم پنهان کرده بودم. پس از ساعتی چشم‌به‌راهیْ وانتِ نیسانِ آبی رنگی از دور پیدا شد. پسر بقال در کنار مردی تراشیده‌ به قامتِ مُرده‌ای متحرک نشسته بود و هر دو سر و رو و گردن‌شان را هم برای حفاظت از گرما و خاک و شن و هم برای ناشناس ماندن با مُسِر پوشانده بودند. وانت با فاصله قابل‌توجهی از ما ایستاد. چنان خاک و شنی در هوا افشاند که برای دقایقی همهء جهان را تیره و تار کرد. با فرو نشستن خاک و         شن دستی را دیدم که از پنجرهء راست ماشین به در آمد. پسر بقال        با تکان دادنِ دستش به جلو ما را به خود می‌خوانْد. به راه افتادم. پسر بقال پیاده شد. دستم را گرفت تا به اتاقِ پشتی و روبازِ وانت سوار شوم. گفتم «این بچه در این هوا هلاک می‌شود». «نکنه می‌خوای بری کنار نامحرم بشینی!». آب دهانم را که جمع کرده بودم تا به رویش بیندازم بر خاک ریختم و سوار شدم. با خود گفتم «پاسخت را خواهی گرفت». خودم را در گوشه‌ای پشت به اتاق جلوی وانت مچاله کرده و با کنار زدن چارقد نگاهی به «رها» انداختم. نفس می‌کشید. جان داشت. لبخند زدم و قطرهء آب گرمی به گلویش ریختم. تا پاسی از تاریکی شب در بیابان راندیم. تنها پناهم آسمان پهن و بی‌پایانِ شب و تنها همراهانم ماه و ستاره‌ها بودند. تکان‌ها آرام و تمام شدند. گویی به جایی رسیده بودیم. نمی‌دانستم که شارون پس از آنکه دل و روده‌‌مان را با گذر از رودخانه‌ها و بیابان‌ها بالا آورده بود ما را در کدام جهنم‌دره‌ای بر زمین گذاشته است. پسر بقال با لبخندی از سر فتح و پیروزی کمک کرد تا پیاده شوم. کم‌تر از یک ساعت در نیم‌خنکای شبانگاهی از تپه‌ای به تپهء یگر به پیش رفتیم. کورسوی چراغی از دور پیدا شد. نزدیک‌تر که شدیم گویی در روشنای فانوس یکدیگر را شناختند. پیرمرد پسر بقال را به آغوش کشید. به چه زبانی سخن گفتند ندانستم. او با خماندن سر و ما هم به دنبالش به اندرون کَپَر رفتیم. پس از خوردن نان و شیر، چوپان با اشارهء سر از من خواست که به دنبالش بروم. پسر بقال هم به همراه ما بلند شد. پیرمرد چوپان چیزی گفت. پسرِ بقال دست بر سینه گذارد و نشست. گویی برای حفظ آبرو و نشان دادنِ مردانگیِ خود تصمیم به دوری ‌جستن از من و به گمانِ خودش به تعویق انداختِن کار تا رسیدن به مقصدِ پایانی گرفته بود. پیرمرد ما را به آغل گوسفندان برد. آرامش شگفت‌انگیزِ آغل را تنها سدای نفس‌ها و بع‌بعِ ملایم و گاه‌به‌گاهِ گوسفندانِ خواب و بیدارْ بر هم می‌زد. بوی کاهِ نم‌دار از ادرار و پشکلِ گوسفندان در هوا پیچیده بود. بویی خوشایند، نویدبخشِ آرامش. بویی ساده و صمیمی. بوی گرمای بدن‌های زنده‌ای که دروغ نمی‌گویند، ریا نمی‌ورزند و مهمتر از آن در فرهنگِ واژه‌شناسی‌شان واژه‌های چندش‌آوری چون ناموس، گناه و نامحرم جایی ندارند. چوپان مهربان با اشارهء سر و دست به خوابیدنم فرا خواند و رفت. با بسته شدن درب آغل «رها» را که تا کنون چنان به سینه‌ام فشرده بودم که گویی تمام دنیا را برای حافظت از او به دوش می‌کشیدم از بند و بست رهانیدم. پاهایم را دراز کردم. خوابی سنگین بر پلک‌های خسته‌ام نشست. آغل به بیابانی بی در و پیکر می‌مانست. در گوشه‌ای پان با نغمه‌ء ترسناک نی‌لبکش سایه‌ء وحشت می‌پراکنْد و گوسفندان را به سوی تاریکی می‌گریزانْد. آرتیمیس با چشمانی بیرون‌زده و درخشان تیرهای پیاپی از چلهء کمان می‌رهانید و گوسفندان را به خاک می‌افکنْد. حیواناتِ وحشیِ تحت فرمانش گلهء به خاک درغلتیده را لت و پار می‌کردند. زمین گویی زیر پای هیولاییِ تیفون و همسر بدسیمایش اکیدنا می‌لرزید. آسمان تیره و فضا از خٌرخٌر گوسفندانِ سربریده و فش‌فشِ جهیدنِ خون‌شان آکنده بود. من در برابر خدایانِ به خشم‌آمده تسلیمِ وحشتی بی‌پایان بودم. از میان تاریکی چهره‌ای ناشناس با قدم‌هایی سنگین به سویم پیش آمد. تپش‌های قلبم چنان بود که گویی جدار سینه‌ام تاب نیاورده زیر ضربات سنگینش خواهد شکست. ترس همهء وجودم را فرا گرفته بود. دستانم را با تمام نیرو بر دور «رها» حلقه کرده بودم. با هر قدم به پیش بر‌داشتنِ چهره‌ء ناشناس دنیا برایم کوچک‌تر و تنگ‌تر می‌شد. صدای زوزهء باد در گوشم می‌پیچد. چهرهء ناشناس به یک قدمی من رسید. دستش را به سوی «رها» دراز کرد. با وحشت از خواب ‌پریدم. عرق سردی بر پیشانی و تمام تنم ‌نشسته بود. سینه‌ام درد می‌کرد و به شدت نفس‌نفس می‌زدم. چوپان مهربان که کمرش را به سوی من خم و دستش را به سوی شانه‌ام دراز کرده بود با بیدار شدنم سراسیمه پس رفت و با چشمانی ترسیده با زبان اشاره از اینکه مرا ترسانده است پوزش خواست. به من اشاره کرد که باید برویم. در حالیکه با پسر بقال هم‌سخن می‌شد بالاپوشی از پوست بره به من و او داد. پسر بقال گفت «هر زمان که سگش، گرگی را دو بار سدا زد در هر حالتی که هستی مانند گوسفند بر روی زمین بخواب».

گرگی از جلو، ما و گوسفندان به دنبالِ او و چوپانِ مهربانِ کَپَنَکْ بر دوش و چوب‌دستی به دست به دنبال گله به راه افتادیم. آنطور که پسر بقال می‌گفت چهار ساعت راه در پیش داشتیم و باید تا سپیده خودمان را به آنسوی مرز رسانده باشیم. راهِ سنگلاخ و پر نشیب و فرازی بود. هنوز ساعتی نگذشته هر دو پایم تاول زدند و آرام آرام احساس گرمای خون در بین انگشتانم دوید. گمان می‌کردم که این راه را پایانی نیست. این بیابان و این تپه‌های سرسبز ممکن است آرامگاه همیشگی من و رها باشند. همان دم خرسند از این بودم که گورستانم ناشناخته خواهد بود و هیچ یک از همیشه منتظرانِ شبِ جمعه در هیچ پنجشنبه‌ای آرامشِ ابدی من و دخترم را بر هم نخواهد زد. راه درازی رفته بودیم که چوپانِ مهربان پسر بقال را به خود خواند. چوب‌دستی را به دست چپش داد. دست راستش را دراز کرد. در حالیکه با انگشت اشاره‌اش به جایی نه چندان دور اشاره می‌کرد چیزهایی به پسر بقال گفت. من نه چیزی فهمیدم و نه در شرایطی بودم که تلاشی به فهمیدن بکنم. پیرمرد پسر بقال را به آغوش کشید. به سوی من پیش آمد. لبخندی زد. دستش را بر سر «رها» گذاشت. لب‌هایش چنان جنبیدند که گویی با خود نجوایی کرد. 

نفس‌هایم تند شده بود. قلبم بی‌وقفه در سینه می‌کوبید. هر گام به جلو گرچه مانند دشنه‌ای برنده تا مغزم تیر می‌کشید گویی بخشی از بار سنگین گذشته را هم از شانه‌هایم بر زمین می‌گذارْد. وزشِ ملایمِ باد بوی تازگی و امید در هوا می‌پراکند. سدای در هم شکستن ترس‌ها، دیوارها و زنجیرها گرچه ترسناک اما امیدبخش بود و گوش‌نواز می‌نمود. زمانْ ایستاده، گویی چشم‌به‌راهِ آن انفجار بزرگ بود تا هستی زاده شود. انفجاری که قرار بود در زمانی بسیار اندک و اندازه ناگرفتنی از اكنون، آرام اما به شکلِ گسترشی سریع و بی‌نهایتْ بزرگ رخ دهد. تا فضای خالی و بی‌هیچْ در کسرِ كسرِ كسری از ثانیه شروع به گسترش و بزرگ شدن ‌کند. و در آن لحظه‌ای که «باید» نه تنها زمان و جهان که همه چیز آغاز ‌شود. و من، گویی دنیا برایم از نو زاده می‌شود. در دوردستْ‌ همه‌چیز روشن‌تر و آسمانْ آبی‌تر می‌نماید. گلویم را که بغضی باقی‌مانده از ترس و اضطراب می‌فِشُرَد آرام ‌آرام گشوده می‌شود. برای نخستین بار پس از مدت‌ها نفسی آزاد، عمیق و از ته جان بر می‌آورم. قلبم نه از وحشت که از اشتیاق می‌تپد. در فراسوی اندیشه‌ام هیچ دیوار و مانعی نیست. مشام جانم از بویی تازه سرمست می‌شود. بوی زمینی نوْ از هوایی پاک. بوی همهء آنچه را كه «به جانش كشتم و به جان دادمش آب». 

فاصلهء میان من و «رها»یی از آنجا که پیرمرد و هر آنچه که با او بود را پشت سر گذاشتیم تنها در چند گام نهفته بود. پایم می‌لرزید، نه از درد که از ترسِ یاری نکردنم در برداشتِن آن چند گامِ پایانی. دستم می‌لرزید، نه از ترس که از هیجانِ لمسِ نزدیکِ «رها»یی. با اینهمه گویی پِرْسیوس در من زاده شده بود. این نه من که پرسیوسِ درون من اراده کرده بود تا تنها با باور به توانایی‌های خویش در برابر هیولاها و چالش‌های غیرممکن پیروز شود.

پایان

اکتبر ۲۰۲۴

بیان دیدگاه